هراس نویسنده: مردی به سوی بیمارستان میدود تا برادر زخمیاش را نجات دهد/ کابوس جنگ ۴۰ روزه در پسزمینهای نگرانکننده
در مردادماه ۱۴۰۵ خبر انتشار کتاب «وقتی گنجشکها مضطرب میشوند: روزنوشتههایی از تهران در جنگ ۴۰ روزه» اثر علیاصغر سیدآبادی، توسط انتشارات اگر اعلام شد. این اثر شامل مجموعهای از یادداشتهای روزانه نویسنده در خلال جنگ ۴۰ روزه است و واکنشهای بیش از ۴۰ نویسنده و تصویرگر برجسته ادبیات کودکونوجوان از کشورهای مختلفی چون آمریکا، انگلیس، ژاپن و غیره را نیز در بر میگیرد. هدف این کتاب ارائه تصویری از تجربیات زندگی مردم عادی در ایام جنگ و نحوه بازتاب آن در نگرشهای فعالان حوزه ادبیات کودک در سطح جهانی است. نسخه انگلیسی کتاب «وقتی گنجشکها مضطرب میشوند» پیش از عرضه نسخه فارسی، از تاریخ ۲۶ خرداد ۱۴۰۵ به شکلهای مختلف از جمله جلد سخت، جلد شونیز و نسخه الکترونیکی در انگلستان توسط انتشارات NOP منتشر گردید.

علیاصغر سیدآبادی، که بهعنوان نویسنده و پژوهشگر ادبیات کودکونوجوان و حامی کتابخوانی شناخته میشود، در روز پنچشنبه نهم مهر ۱۴۰۵ (اول اکتبر ۲۰۲۶) با انتشار مطلبی در کانال تلگرام خود، گفتوگویش در نشست کتاب «وقتی گنجشکها مضطرب میشوند» را در مرکز بینالمللی صلح لینکلن- انگلستان تشریح کرد:
«دیشب نزدیک به دو ساعت در نشستی در شهر لینکلن انگلستان درباره کتاب «وقتی گنجشکها مضطرب میشوند» بحث و تبادل نظر کردیم. من و تعدادی از شرکتکنندگان از کشورهای آمریکا، آلمان، استرالیا، کانادا و دیگر نقاط انگلستان بهصورت آنلاین شرکت داشتیم، در حالی که تعدادی هم در محل مرکز بینالمللی صلح در لینکلن حضور داشتند. سوباش چلیایا، مدیر مرکز صلح لینکلن، با خوشامدگویی به حاضران آغازگر جلسه بود. او درباره تجربههای زندگی روزمره خانوادههایی که تحت تأثیر جنگ هستند و پشت پرده آمار و اخبار مرا مورد توجه قرار داد. پس از سخنان کوتاه او، نیک اوون، مدیر نشر اناوپی و مسئول برگزاری نشست، اجرای برنامه را به عهده گرفت و پس از مقدمهای کوتاه از من خواست تا صحبت کنم. من متنی مختصر خواندم و سپس نوبت به پرسش و پاسخ رسید که واقعاً جذاب بود. دختر عزیزم پیگیر ترجمه بود. متنهای خود را در یک پست و پرسش و پاسخها را در پستی جداگانه منتشر خواهم کرد.
میخواستم خلبان جت جنگی شوم
در دوران کودکی، رویا داشتم که خلبان جت جنگی شوم. سال ۱۳۵۹، صدام حسین، دیکتاتور وقت عراق، به سرزمین ما حمله کرد و بخشهایی از آن را تسخیر نمود. نو نه ساله بودم و همچنان آرزوی خلبان شدن در دل داشتم. جنگ همچنان ادامه داشت و در آذر ۱۳۶۵، در سن ۱۵ سالگی، با دستکاری شناسنامهام سنم را به هجده سال افزایش دادم تا بتوانم به عنوان داوطلب به جبهه بروم. دستکاری که انجام دادم به قدری حرفهای بود که کسی متوجه نشد. آرزوی من برای خلبان شدن همچنان زنده بود!
پس از طی دوره آموزشی نظامی، به خط مقدم در شلمچه اعزام شدم. شلمچه که در نزدیکی خرمشهر و آبادان واقع شده بود، حدود دو ساعت با اهواز فاصله داشت و زندگی در آنجا به حالت عادی ادامه مییافت. غالباً هفتهای یک بار مرخصی میگرفتم و به اهواز میرفتم. در این مرخصیها کتاب میخریدم، به سینما میرفتم و بستنی خورده و غروب را در کنار رود کارون به پیادهروی میگذراندم. سپس به خط مقدم برمیگشتم و در سنگرهای خاکی کتابهای درسیام را میخواندم، به ویژه در زمان نگهبانی که تنها بودم.

یک روز که برای مرخصی به اهواز رفته بودم، آرزوی خلبانیام همچنان در ذهنم بود. ناگهان جنگندههای عراقی برای بمباران به آسمان آمدند. در حال ایستادن در مقابل بیمارستان بزرگی، همراه جمعیتی هراسان، به این سو و آن سو میدویدم و بمبهایی که به زمین میافتادند را میدیدم. پس از مدتی، خستگی مرا در بر گرفت. روی زمین نشستم، به دیوار تکیه دادم و منتظر ماندم تا شاید ترکشهایی به من اصابت کند. آن روزها به این نوع مرگ «شهادت» میگفتیم. در همین حین، مردی را دیدم که بهسوی بیمارستان میدوید. او کودکی را در آغوش داشت که خون از پاهایش میچکید. زمانی که از کنارم گذشتند، از پشت سر نگاهی به آنها کردم. چهره آن کودک بهطرز عجیبی شبیه برادر یکسالهام بود.
آن بمباران مرا نکشت، اما آرزویم برای خلبان شدن را سوزاند و از بین برد. در آن سال، چندین بار کابوس دیدم. در خواب، همان صحنه تکرار میشد؛ فقط آن کودک زخمی برادر من بود. از آرزوی خلبان جت جنگی شدن بیزار شدم.
سالها از آن کابوس گذشته بود و من آن را فراموش کرده بودم، اما تابستان ۱۴۰۴ دوباره بر من هجوم آورد؛ سپس در دیماه ۱۴۰۴ و حتی در اسفندماه همان سال. در همین روزها و بهطور تصادفی نوشتن روزانه را آغاز کردم. ابتدا برای پاسخ به محبت و احوالپرسی دوستانم در فیسبوک مینوشتم – که برای وصل شدن به آن هزینه زیادی پرداخت میکردم- و نوشتهها به تدریج شکلهای خود را پیدا کردند. آنچه در کشورم میگذشت، تجربیات خودم و پرسشها و نگرانیهای دوستانم از اطراف جهان، آنها را شکل داد.
این کتاب ثمره همان روزها و شبهاست. نوشتن آن بخشی از زمانم را به خود اختصاص داده و به تفکر در مورد آن، جایش کابوسها را پر میکرد. گاهی همزمان با صدای موشکها، پهپادها و جنگندهها مینوشتم. برخی از مردم با دقت و تجربه قادر به تفکیک بین صداهای ریزپرندهها، موشکها، انفجارها، پدافند خودی و جنگندههای دشمن بودند. اما من تنها دو صدا را از میان انبوه صداها شناسایی میکردم؛ همان دو صدایی که از دوران نوجوانی در ذهنم باقی مانده بود: صدای پدافند خودی و صدای جتهای جنگی که در نزدیک همان بیمارستان شنیده بودم و تسلیم مرگ شده بودم. در جنگ ۴۰ روزه، هنگام شنیدن این صداها بلافاصله یاد آن خاطره میافتادم، کابوسها دوباره زنده میشد و به یاد میآوردم که تا پیش از آن دوست داشتم خلبان جتهای جنگنده شوم، اما حالا دیگر آن آرزو را ندارم!»

۲۴۲۲۴۲



