جدایی بلاگر از همسرش: همه حق داشتند به زندگی ما توجه کنند و قضاوت کنند، به جز خود من که شریکش بودم

حوالی ساعت نه و نیم صبح، راهروهای دادگاه خانواده همواره مملو از افرادی است که هرکدام بار مشکلاتی ناگفته را به دوش میکشند و در انتظارند تا با یاری قانون، سرنوشت زندگیشان را دگرگون سازند.
ایران گزارشی ارائه داد: در گوشهای از این راهرو، دختری جوان در دنیای خود غرق شده بود و تمام توجهش معطوف به تلفن همراهش بود و به شیوهای وسواسگونه در حال مرور محتوای صفحات اجتماعی بود. او با حرکات دستش صفحات را پیمایش میکرد و در حین مشاهده ویدیوها، عکسها و متون مختلف، گاه لبخند میزد و گاه شروع به نوشتن میکرد. اندکی آنطرفتر، جوانی با چهرهای پریشان ایستاده بود و به حرکات او خیره شده و گهگاهی با حسی از حسرت سرش را تکان میداد.
در همین لحظه، مأموری از انتهای سالن به سمت جلو آمد و شماره پروندهای را اعلام کرد و گفت که طرفین جلسه باید در ساعت نه و نیم به داخل بروند. دختر جوان به همراه همسرش پیش رفتند. مأمور پس از گرفتن گوشی دختر، اجازه ورود داد.
زمانی که آن زوج وارد شعبه شدند، هر یک با فاصلهای از دیگری بر روی صندلی نشستند و قاضی پس از چند دقیقه رو به پسر جوان کرد و گفت: «پسرم، دلیل درخواست طلاقات چیست؟ لطفاً توضیح بده که ماجرای زندگی شما چیست و چرا میخواهی جدا شوی؟»
اما همسر وی به نمایندگی از او بلند شد و گفت: «چون او نمیتواند ببیند که من در حال پیشرفت هستم، پول در میآورم و میخواهم مستقل باشم. زمانی که صفحهام در فضای مجازی مورد توجه قرار گرفت، شوهرم شروع به ناسازگاری کرده است.
قاضی با نگاهی به او فرمود: «به نظر من، از همسرت سؤال پرسیدم. شما لطفاً بنشینید، هر زمان نوبتتان شد صحبت کنید.»
تمام دنیا در زندگی ما حق نظر داشتند
بهنام که تا آن زمان سکوت اختیار کرده بود، با آهی گفت: «آقای قاضی، از کجا شروع کنم؟ آیا باید از بدبختیهایم بگویم یا از عشق بلاگری همسرم؟ واقعاً نمیدانم، جناب قاضی، من هرگز با پیشرفت همسرم مخالف نبوده و نیستم. برعکس، من خودم به او کمک کردم؛ گوشی هوشمند جدیدی برایش خریدم و وسایل لازم را فراهم کردم. تنها مشکل من با لیلا این است که به تدریج احساس کردهام دیگر در زندگیاش جایی ندارم. بلاگری او جای مرا گرفته است. به گونهای شده که تمام دنیا اجازه دیدن زندگی ما را دارند، به جز من که شریک زندگیاش هستم.
همسرم برای چند ماهی است که به بلاگری روی آورده؛ در ابتدا فیلمهای سادهای از زندگی روزمرهاش و به ندرت من را منتشر میکرد. برخی از ویدیوهایش به شدت مورد توجه قرار گرفت و این امر برایش خوشایند بوده است. به تدریج تعداد دنبالکنندگانش افزایش یافت و پیشنهادهای تجاری به او رسید. درآمد جدید و پیامهای تشویقآمیز او را مصممتر کردهاند، اما بدبختی من از همین جا آغاز شد.
شما قضاوت کنید؛ در خانه قبل از انجام هر کاری، باید فیلمبرداری شود؛ از صبحانه گرفته تا خریدهای خانه که فرصتهایی برای معرفی محصولاتاند. حتی بعضی از لحظههای خصوصی و دو نفره ما باید پیش از اینکه تجربه شوند، ثبت و منتشر شوند و در تمامی این فیلمها، نظرات هزاران فرد ناشناس وجود دارد که خود را محدود به ما نکردهاند اما نظراتشان برای همسرم اهمیت دارد و تأثیری بر رفتار و تصمیمات او دارد. من هیچ علاقهای به این شیوه زندگی ندارم. گویی داریم برای دیگران زندگی میکنیم.
آقای قاضی، من در ابتدا هیچ اعتراضی نداشتم. فکر میکردم این شور و شوق بخشی از یک فعالیت جدید است و به تدریج کم میشود، اما یک شب که خسته از کار به خانه برگشتم، آرزو داشتم که در کنار همسرم بنشینم و درباره روز سختی که گذراندهام، گفتوگو کنم. انتظار داشتم که یک لیوان چای به من بدهد و با هم وعده غذایی داشته باشیم، اما همسرم یا مشغول فیلمبرداری بود یا به دنبال پاسخ به سؤالات فالوورهایش بود. شما اگر جای من بودید چه میکردید؟ من واقعاً از این زندگی خستهام.
نمیتوانم جوانیم را به خاطر تفکرات بیپایه او هدر دهم
قاضی چند دقیقه بعد رو به لیلا گفت: «دخترم، آیا شنیدی چه چیزهایی همسرت گفت؟ حالا بفرما، چه پاسخی داری؟»
لیلا پاسخ داد: «من همسرم را دوست دارم، اما فضای مجازی جزئی از وجود من است. نمیتوانم کارم را نادیده بگیرم. اکنون تعداد قابل توجهی دنبالکننده دارم، درآمد کسب میکنم و حمایت میشوم. چه اشکالی دارد که به نظر دیگران توجه کنیم و زندگیام را در فضای مجازی به اشتراک بگذارم؟ در حال حاضر، بسیاری از مردم اینگونه هستند. به نظر بهنام مشکل این است که او به دنبال پیشرفت نیست. نمیتوانم جوانیم را به خاطر افکار بیاساس او تباه کنم. من از این زندگی رضایت دارم. اگر نمیتواند مرا تحمل کند، جدا میشویم. بسیاری از بلاگرها مستقل زندگی میکنند و به تنهایی به سر میبرند.»
پس از شنیدن این پاسخها، بهنام با عصبانیت گفت: «واقعاً برای خودم متأسفم که عاشقت بودم. مشکل ما از آنجا آغاز شد که تو با دنبالکنندگان مرد و زن خصوصی ارتباط برقرار کردی و من به هیچ وجه با این موضوع موافق نیستم. لیلا هیچ توجهی به زندگی مشترک و احساسات من نشان نمیدهد. من درخواست طلاق دادهام، شاید این باعث شود او به خود بیاید، اما اکنون میبینم که او خیلی هم به جدایی استقبال میکند. من هم دیگر تمایلی به ادامه این زندگی ندارم.»
قاضی با شنیدن این سخنان گفت: «من به عمق مشکل شما پی بردم. اول از همه، دو ماه به کلاسهای مشاوره بروید. اگر مشکلتان حل نشد، آنگاه حکم طلاق را صادر میکنم.»
۲۳۳۲۱۷



