تو در فیلم برقص و به شوخیهای جنسی بپرداز؛ من در باکس آفیس سود میزنم

روزنامه ایران اشاره کرده است که صحنه رقص هندی نوید محمدزاده و محسن تنابنده در تیزر فیلم «زودپز» به شدت مورد توجه قرار گرفته و این اثر سینمایی در مهر ۱۴۰۳ با فروش تقریبی ۱۷۴ میلیارد تومان در کمتر از یک هفته به صدر جدول فروش دست یافت. سابقهای از فیلمهایی که تبلیغاتشان به رقص یا حتی شوخیهای جنسی متکی بوده، به وضوح قابل مشاهده است.
سنجش تأثیر تیزرها از بیرون ممکن نیست، اما تمامی این موارد به نوعی به جلساتی بینام مربوط میشوند که پیش از نگارش هر صفحه، صحنه مورد نظر تیزر تعیین شده است. نکته اصلی در این فرایند این است که داستان صرفاً بهانهای است برای به نمایش گذاشتن چند ثانیهای که قرار است در رسانههای اجتماعی به اشتراک گذاشته شود. تصاویر وایرال (فراگیر) میتوانند بدون وجود فیلم نیز باقی بمانند و صحنههای جذاب علی رغم اینکه وابسته به فیلم هستند، ممکن است جذابیت خود را از دست بدهند. «الصاق» به این معناست که بخشی به فیلم افزوده شده، اما ریشهاش در محتوای اصلی نیست.
از دیدگاه سازندگان، این شیوه مؤثر است؛ فیلم به منظور فروش ساخته شده و به هدف خود میرسد. اما عواقب آن به تمام سینما برمیگردد: سرمایهها به سمت چیزهایی که قبلاً موفق بودهاند، میروند و دفعات بعد فقط به دنبال قرار دادن همان اجزای مؤلفهای هستند، پیش از اینکه داستانی را در نظر بگیرند. داستان با لحظات وایرال رقابت کرده و غالباً شکست میخورد. آسیب از خود صحنه برنمیخیزد؛ بلکه به معیاری مرتبط است که در عبارات «طرح را رها کن» خلاصه میشود.
پلتفرمهای نمایش خانگی نیز، چه در سریالها و چه در برنامههای گفتگو محور، لحظاتی را تولید یا انتخاب میکنند که میتوان از آنها کلیپهای مجزا استخراج کرد: یک رقص، یک جمله جنجالی، یا یک جزء بحثبرانگیز. این روند به عنوان فروش ابتذال شناخته میشود، چون خوراک شبکههای اجتماعی است؛ چیزی که دوسه ثانیه را به خود معطوف میکند، لزوماً چیزی نیست که نیاز به دو ساعت فکر داشته باشد. این منطقی به تئاتر نیز سرایت کرده است؛ کافی است هر شب به اسکرول اینستاگرام بپردازیم تا به رقصهای غیرحرفهایای برسیم که بهخاطر دیده شدن از دل نمایش جدا شدهاند، نظیر تئاتر «تخم و ترکه» و نمونههای مشابه.
این به معنای آن نیست که رقص ذاتاً مشکلساز است. سروش صحت در «جهان با من برقص» رقص را در بطن داستان گنجانده و در «یک حبه قند» هم رقص با منطق درام همخوانی دارد، زیرا در یک عروسی ایرانی به وقوع میپیوندد و هیچکس آن را به صحنه تحمیل نکرده است. نقد بر روند نادرست استفاده از رقص و هر عنصر دیگری که قرار است توجهات را جلب کند، معطوف میشود: وقتی این عناصر از دل موقعیت برنخاسته و صرفاً به فیلم پیوسته شوند.
مخاطبی که دیگر نمیخواهد فکر کند
«تقریباً میتوان گفت تمامی بازیگران مرد سینما در مقابل دوربین قرار گرفتهاند و یک رقص داشتهاند؛ و همه به همین شیوه عمل کردهاند!» محمدرضا لطفی، منتقد سینما این جمله را به عنوان چکیدهای از یک دوره خاص بیان میکند؛ دورهای که به عقیده او، رقصهای مردانه از یک استثنا به یک رویه و حتی یک اصل تبدیل شده است. برای درک این وضعیت، او به گذشته مراجعه میکند: «در فیلمهای پیش از انقلاب نیز باید صحنهای از کاباره وجود میداشت تا فیلم بفروشد. اکنون در کمدیها، جای آن صحنه را رقص بازیگر مرد پر کرده است.» از نظر او، «حضور حتماً یک صحنه رقص از سوی بازیگر مرد لازم است تا کلیپ آن بتواند در رسانهها پخش شده و باعث فروش فیلم شود.»
اما چرا این فرمول مؤثر است؟ لطفی پاسخ را بیشتر در درک مخاطب جستجو میکند. به عبارتی، او believes that today’s audience lacks patience، و در جستجوی راهی برای فرار است. اما سادهانگارانه است که فکر کنیم ایشان برای دو ساعت خندیدن به سینما میآیند. او بر این باور است که: «برخی از آنها فقط برای بیحس شدن به سینما میآیند. آنها به طور خاص برای تماشای محتوای بیمحتوا به سینما میروند تا مغزشان خاموش شود و نیازی به تفکر نداشته باشند.» او دلیلی برای این امر را از خارج سینما میآورد: «چرا فیلم، کتاب و موزیکی که مخاطب را به تفکر وامیدارد، با استقبال مواجه نمیشود؟ چرا در بیانیههای اجتماعی، هر چه محتوای کسل کننده و ضعیفتر باشد، تعداد بازدیدکنندگان بالاتر میرود؟ به علت آنکه برخی افراد عمداً به سمت عدم تفکر و بیحسی رفته و برای چند دقیقه تا چند ساعت به زندگی بدون فکر فرار میکنند.» او اعتقاد دارد که سینمای تجاری به وضوح از همین رفتار سوءاستفاده میکند و به این نتیجه رسیده که هر چه محتوا بیخودتر و ابتداییتر باشد، بیشتر به فراگیر شدن منجر خواهد شد.
اول نان سفره، بعد سینمای فاخر
اگر امروز مخاطب به دنبال فرار است، آیا این فرار میبایست از طریق چنین صحنههایی صورت گیرد؟ امیرحسین علمالهدی، کارشناس سینما، با یك «نه» پاسخ نمیدهد، بلکه با تجربیاتش میافزاید: «واقعیت این است که تجربیات نشان دادهاند حتی داستانهای خوب میتوانند مخاطب جذب کنند.» او از فیلمهایی نظیر «اجارهنشینها»، «لیلی با من است» و «مارمولک» یاد میکند؛ کمدیهایی که هم خندهدار بودند و هم بینش اجتماعی را منتقل میکردند. اما سؤال بعد به خودی خود پیش میآید: پس چرا این روزها کمتر چنین فیلمهایی مشاهده میشود؟ او پاسخ را از پشت صحنه، نه از روی پردهی سینما، می یابد. علمالهدی میگوید که مسئله را با نگاهی فرهنگی نمینگرد، بلکه به عنوان یک سینمادار به آن مینگرد؛ شخصی که مسئول روشن نگهداشتن سالنهاست: «سینمادار در جستجوی فروش فیلم است. هر فیلمی که بتواند مخاطب را جذب کند، برای سینمادار کافی است.» او خود را به جای سینمادار میگذارد: «امروز نمیتوانید درباره کارهای با ارزش هنری با من صحبت کنید. من به شما میگویم ابتدا باید ببینم غذایی روی سفرهام هست یا نه و آیا در جیبم پولی هست که حق و حقوق کارکنانم را بدهم!»
آمار نیز صحت این امر را تأیید میکند. او تصریح میکند که در سال گذشته ۲۴ میلیون مخاطب در سینما داشتیم، در حالی که سال قبل از آن ۳۵ میلیون بود و اگر امسال به ۱۰ میلیون برسیم، «باید کلاهمان را به هوا بیندازیم.» در چنین شرایطی، فیلمی که فروخته شود، حتی اگر نقدی هم به آن وارد شود، به سینمادار این امکان را میدهد که به ده نفر حقوق دهد. به همین خاطر است که تهیهکنندهای مانند عامریان، که یک روز با «فسیل» و روز دیگر با «خانم والده» عرضه میشود، ستوده میشود چرا که دست کم میگوید: «من متوجهام که وظیفهام فروش است.»
طبقه متوسطی که کمرنگ شد
ریشه این مسئله، از دیدگاه او، در جای دیگری نهفته است. طبقهی متوسط زمانی میتواند خواستههایش را به سینماگران منتقل کند که از نظر تعداد مورد حمایت قرار گیرد و در نظر علمالهدی، این طبقه در تاریخ معاصر به لاغرترین وضعیت خود رسیده است؛ طبقهای که خرید بلیت سینما و کتاب برایش اولویت نیست. او میافزاید: «زمانی که تنگنای معیشت افزایش مییابد، انتخاب مخاطب در سینما نیز به مسیر انتخابهایش در بازار شباهت پیدا میکند. از طرف دیگر، هزینه تولید یک فیلم به ۶۰ یا ۷۰ میلیارد تومان رسیده و سرمایهگذار هم به بازگشت سرمایه فکر میکند.» این کارشناس معتقد است که در چنین شرایطی، حتی هنرمندان موفقی مانند عطاران نیز چارهای ندارند جز آنکه در این گونه فیلمها حضور یابند. منطقی که او مطرح میکند بسیار ساده است: «میخواهم بفروشم، پس صحنههایی در فیلمم قرار میدهم که مورد توجه باشند.» اما خود او هم میپرسد: «آیا فیلمهایی وجود نداشته که اینگونه صحنهها را در خود داشته و اما فروخته نشدهاند؟»
سینما؛ خروجی فرهنگ
به عقیده او، طنز فاخر نیز با مشکلاتی مواجه است: تولید برخی از این آثار با پیچیدگیهایی همراه است و تأکید میکند که توضیح دادن چرایی این رویکرد در سینما به اندازه کافی مناسب نیست؛ باید توجه داشت که مساله تنها به حوزه سینما خلاصه نمیشود؛ برای نمونه، چرا تیراژ کتابها به این وضعیت رسیدهاند؟ او یادآور میشود که بهرام بیضایی سینما را تحت تأثیر دو منبع اصلی، یعنی ادبیات و فلسفه میداند. حالا تیراژ کتابها به ۵۰ نسخه رسیده، در حالی که در دهه ۶۰، زمانی که «اجارهنشینها» ساخته شد، تیراژها به ۱۰۰ هزار نسخه میرسید. او میگوید: «چه انتظاری دارید در چنین فضایی همه بیایند آثار «اجارهنشینها» بسازند؟ ممکن است کسی بر اساس نظر شخصی خود «پیرپسر» بسازد یا فیلمی مثل «زندهشور» تولید کند که دغدغههای اجتماعی دارد. با این حال، اینها استثنایی هستند.
یادآور میشویم که سینما تصویری از فرهنگ جامعه است.» او به همین خاطر راه را از اینجا میبیند: «زمانی که سطح رفاه بالا برود، طبقهی متوسط به قوت برسد و تیراژ کتاب در یک کشور ۸۰ میلیونی حداقل به پنج میلیون نسخه برسد، آنگاه میتوانیم به سمت سینما و آثار کمدی فاخر نیز توجه کنیم.»
17302


