زمانی که حیات از پس مرگ سر برمی‌آورد

در فیلم، ناباروری بیشتر از آنکه به عنوان یک اختلال پزشکی معرفی شود، به وضعیتی وجودی بدل می‌گردد. این وضعیت، مریم و یوسف را به حالت انتظار، اضطراب و تکرار می‌کشاند. آنها چهل روز است که با مرگ سر و کار دارند تا شاید شانس زندگی به سراغشان بیاید. این تضاد، موتور محرک معنایی فیلم را تشکیل می‌دهد. و در روز چهلم، در اوج ناامیدی، بالاخره با جنازه‌ای روبرو می‌شود که شستن آن می‌تواند رویاهای مادر شدنش را به واقعیت تبدیل کند. جنازه به نوعی فاصله میان او و آرزوی مادری‌اش را کم می‌کند. اما این مسیر همچنین یادآور این حقیقت است که تولد و مرگ دو قسمت از یک چرخه‌اند و هیچ‌کدام قابل تفکیک از دیگری نیستند. نکته حائز اهمیت این است که فیلم برای نمایش رنج ناباروری، راهی به دنیای ملودرام‌های متعارف نمی‌برد. خبری از اشک‌ریزی و گفتگوهای توجیهی نیست. رنج به‌خوبی در رفتار، سکوت، انتظار و تنش‌های زناشویی خود روند زوج به نمایش گذاشته شده است. این انتخاب موجب می‌شود که مسئله ناباروری از یک معضل فردی فراتر رفته و به تجربه‌ای درباره تمایل انسان به تداوم زندگی تبدیل شود.

طبیعت در اینجا نه تنها لوکیشن، بلکه بخشی از زبان فیلم را نیز تشکیل می‌دهد. روستا با فضای آرام و ساکتش جهانی ایجاد می‌کند که در آن مرگ و زندگی به طرز طبیعی در کنار یکدیگر در جریانند. جاده یکی از مهم‌ترین نمادهای این جهان محسوب می‌شود. مریم و یوسف تنها در یک جاده روستایی در حرکت نیستند؛ بلکه در مسیری قرار دارند که آنها را از ناباروری به باروری، از انتظار به تحقق و از وضعیت کنونی به وضع مطلوب می‌کشاند. اما این جاده تضمین‌کننده رسیدن به مقصد نیست. گاهی فقط دراز شدنِ انتظار را نمایان می‌سازد. این جاده حتی می‌تواند به عنوان تصویر بیرونی وضعیت روانی زوج تلقی شود. مسیری طولانی که پشت سر گذاشته‌اند، اما هنوز مقصدی روشن وجود ندارد. آنها به دنبال راهی برای درمان آمده‌اند، اما هرچه بیشتر پیش می‌روند، به پرسش‌های عمیق‌تری درباره مرگ، فقدان و معنای زندگی نزدیک‌تر می‌شوند.

فیلم با اتکا به عناصر طبیعی، به نوعی نشانه‌شناسی بصری متکی است. طبیعت در «روز چهلم» سخن می‌گوید؛ نه از طریق دیالوگ، بلکه از طریق تغییر نور، جاده، افق و غروب. در این میان، قاب پایانی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است: خورشید در حال غروب است. انتخاب غروب به عنوان تصویر پایانی، صرفاً یک انتخاب زیباشناسانه نیست. غروب نماد پایانی است؛ پایان یک روز، پایان یک انتظار و شاید پایان یک امید. اما از سوی دیگر، غروب می‌تواند مقدمه‌ای بر طلوع باشد. بنابراین، تصویر نهایی فیلم، با اینکه به ظاهر تلخ است، می‌تواند حاوی نوعی امید نهان نیز باشد. این دوگانگی در سراسر فیلم حاضر است: مرگ در برابر تولد، غروب در کنار طلوع، فقدان در برابر امید و سنت در برابر تمایل به تغییر. اما نقطه اوج فیلم در روز چهلم، زمانی شکل می‌گیرد که در انتظار رسیدن آخرین جنازه، روستا از هر جنازه‌ای خالی است. این غیبت تعلیق داستانی ایجاد می‌کند و در سطحی دیگر، انگار خود مرگ نیز برای مدتی از مریم دور شده است. او چهل روز به امید ملاقات با مرگ آمده تا شاید از دل آن به زندگی برسد، اما حالا حتی مرگ نیز دست نیافتنی است. سپس جنازه‌ای وارد می‌شود. اما نه هر جنازه‌ای. جسد زنی جوان است که در حین زایمان درگذشته است. در این لحظه، فیلم از یک روایت ناباروری به تراژدی‌ای درباره تناقض‌های زندگی تبدیل می‌شود. زنی که مریم باید بدنش را بشوید، در لحظه‌ای درگذشته که مریم آرزو دارد به آن دست یابد. یکی در حسرت مادری در حال تلاش است و دیگری در اوج مادر شدن، از زندگی رفته است. این تقارن، به طرز تکان‌دهنده‌ای رابطه میان تولد و مرگ را به نمایش می‌گذارد. در این لحظه، مریم دیگر تنها با یک جنازه مواجه نیست؛ بلکه با تصویری از آینده‌ای ممکن روبرو شده که می‌تواند هم رویا و هم کابوس باشد. زن جوان می‌تواند هم نماد آرزوی مریم باشد و هم هشداری از بهایی که زندگی گاهی از انسان طلب می‌کند.

فیلم از این موقعیت استفاده نمی‌کند تا نتیجه‌ای اخلاقی یا شعارگونه ارائه دهد. قدرت آن دقیقاً در سکوت نهفته است. مرگ زن جوان پاسخی قطعی به مسئله مریم نیست، بلکه پرسش را عمیق‌تر می‌کند. آیا زندگی به معنای نجات همیشگی است؟ آیا مادر شدن به معنای پایان رنج است؟ و آیا آدمی می‌تواند برای دست‌یابی به یک آرزو، از مرز زندگی و مرگ عبور کند؟

عنوان «روز چهلم» در این برداشت معنای تازه‌ای می‌یابد. چهلم صرفاً پایان یک دوره زمانی نیست؛ بلکه مرزی است. مرز میان گذشته و آینده، میان مرگ و زندگی و میان ایمان و تردید. مریم در پایان این چهل روز دیگر آن فرد ابتدایی است که وجود داشت؛ حتی اگر هنوز پاسخی برای رنج خود نیافته باشد. «روز چهلم» فیلمی درباره بچه‌دار شدن نیست؛ بلکه نگاهی به آرزوی بچه‌دار شدن است. تفاوت این دو مفهوم، حائز اهمیت است. فیلم به جای آنکه این مسئله را با تحقق یک خواسته به پایان برساند، آن را در وضعیت انتظار معلق می‌گذارد. و شاید همین پایان باز، صادقانه‌ترین شکل رویارویی با ناباروری باشد؛ زیرا در زندگی واقعی، هیچ آیینی، هیچ چهار روزی و هیچ جاده‌ای تضمین نمی‌کند که انسان به مقصدی برسد. در قاب پایانی، خورشید در حال غروب است. روز به پایان می‌رسد. اما هنوز مشخص نیست زندگی مریم و یوسف در کدام نقطه قرار دارد. شاید فیلم درست در همین لحظه خاتمه می‌یابد تا تماشاگر بتواند ادامه این جاده را در ذهن خود مجسم کند؛ جاده‌ای که یک سمت آن مرگ ایستاده و سمت دیگرش امیدی کم‌سوی به طلوع.

* روزنامه‌نگار و منتقد سینما

۵۹۵۹

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا