سه موجود ترسناک در درونم جولان میدادند، اما دست از تئاتر نکشیدم / در تاریکترین لحظات عمرم، به محبت پناه آوردم

حسین قره ـ بیماری «اماس» هرچند حسین قره ـ علیرضا کوشکجلالی را به ویلچر نشینی کشانده، اما به هیچوجه توانایی او را در مقابل چالشهای زندگی کاهش نداده است. وی با وجود مبارزه با سرطان پروستات، عفونت مثانه و دردی طاقتفرسا، هرگز از علایق و عشق به تئاتر فاصله نگرفته است. در توصیف این دوره دشوار، او میگوید: «در بدنم سه هیولا رژه میرفتند و شدت درد بعد از پرتودرمانی به حدی بود که مرگ در مقایسه با آن، شبیه بهشت به نظر میرسید. من در میان دو درد، به کار پناه بردم و نیز به عشق و به همسرم که بدون او، ممکن نبود که آثارم باقی بماند.»
سه هیولا، یک بدن و معبد عشق
این داستان از آخرین روزهای پاییز سال گذشته سر آغاز شد؛ زمانی که علیرضا کوشکجلالی نمایش «باد زرد ونگوگ» را که خود نوشته بود، در سالن اصلی تئاتر شهر تهران به کارگردانی و اجرا درآورد. در این نمایش فرهاد آییش، شقایق فراهانی، حمید گودرزی، المیرا دهقانی، محسن حسینی، سوگل قلاتیان، محمد معتضدی، عارفه معماریان، علیرضا مویدی، رضا یزدانی، فاطمه عطارباشی و عباس علیرضا به ایفای نقش پرداختند و آزیتا موگویی بهعنوان تهیهکننده کار را هدایت کرد. این نمایش تاثیرگذار مورد نقدهای فراوانی نیز قرار گرفت.
پس از اتمام نمایش «باد زرد ونگوگ»، کوشکجلالی عزم خود را برای تمرین نمایش جدیدش جزم کرده و به آلمان سفر کرد تا نمایش «یتیمان»، اثر «دنیس کلی» را با گروه بازیگران آلمانی «آنسامبل جلالی» در شهر کلن آغاز کند. اما دلایل بیماری به سرعت پدیدار شدند. او میگوید: «متأسفانه با بیماریهای جدیدی مواجه شدم که به نوعی عوارض اماس به شمار میروند: سرطان پروستات و عفونت مثانه. سه هیولا در بدنم رژه میزدند و درد ناشی از پرتودرمانی به حدی بود که مرگ در مقایسه با آن، شبیه بهشت به نظر میرسید. در لحظات بین دو دردی که داشتم، به کار و عشق و به همسرم پناه بردم که بیتردید، نبود او باعث میشد هیچ ردپایی از من باقی نماند.
همانطور که بیماری چهرههای جدیدی از خود نشان میدهد و کوشکجلالی بین درد، بیمارستان و کار معلق است، ایران نیز در مواجهه با مصائبی قرار دارد که خُلق و روان هر انسان را میسوزاند. روایت کوشک از همزمانی این مصیبتها به این صورت است: «در سیاهترین روزهای زندگیام، معبد عشق باز هم درها را به رویم گشوده بود تا در برابر دردهای ناشی از بیماری، درد نابودی مردم و خونریزی در ایران، و پرپر شدن دختران مدارس، تاب آورم و نتوانم از حراج ایران به دست عدهای وطنفروش و عربدهکش، ناامید شوم و وجودم دوباره غوطهور شود در عطر خوش نرگس!»
شروع جنگ و آغاز ترجمه، نگارش و کارگردانی
پس از فجایع دیماه و آغاز جنگ که کوشکجلالی آن را «جنگ دیکتاتوران ضدایران» مینامد، دست به کارهای جدیدی در عرصه تئاتر میزند. او یکی از دلایل این آثار را «بمباران کودکان بیگناه در میناب» میداند و اظهار میکند: «در این دوره، نمایشنامه خودم به نام «سوسیس با گاز خردل» را که سالها پیش به زبان آلمانی نوشته بودم، به زبان فارسی بازترجمه کردم. علاوه بر این، ترجمه «پیچ خطرناک» اثر «تانکرد دورست»، «شمال شرقی» نوشته «ولفگانگ بوخشتاینر»، نمایشنامه دیگر خودم «موزیکال بیگانگانی کوچک از جنس سیرک و فلفل» و «عشقنامهها» نوشته «آ. ر. گرنی» را نیز در فهرست کارهای خود قرار دادم. همچنین مراحل پایانی نگارش و ویرایش نمایشنامه «بودن یا نبودن» را به پایان رساندم و در عین حال، اجرای «یتیمان» را نیز با گروه آلمانی خود بر روی صحنه بردم.
«پیچ خطرناک»؛ تابوتسازانی که مرگ میفروشند
نمایشنامه «پیچ خطرناک» بهظاهر ارتباط مستقیمی با مسائل روز ندارد، اما روایت و دلایل انتخاب کوشکجلالی برای ترجمه این اثر، بسیار عمیق است؛ او میگوید: «این نمایشنامه استعارهای از ساختار سیاستهای استعماری و جنگهایی است که دیکتاتورهای دنیا به راه میاندازند، زیرساختهای کشورهای دیگر را ویران و هزاران نفر را به کشتن میدهند و سپس در لباسی به عنوان ناجی، به ساختن کشوری میپردازند که خود ویران کردهاند و از کشتهها پشتهای میسازند. بازار کارشان با خون مردم ناخودی رونق میگیرد! ایده ترجمه این نمایش پس از آغاز جنگ تحمیلی اسرائیل و آمریکا با ایران، در ذهنم شکل گرفت. دو برادری را دیدم که به ایران حمله کردند؛ تا ملتی را به سقوط بیندازند تا «برادران» خطابهای محبتآمیز بر مزار قربانیان ایراد کنند و تابوت بسازند تا به خودشان بفروشند!»
کوشکجلالی در ادامه درباره نمایشنامه میافزاید: «یک جاده با منظرهای حیرتانگیز، یک پیچ بیحفاظ و بدون تابلو، دو برادر به نامهای آنتون و رودولف کاملاً آگاهاند که جاده کوهستانی با مناظر زیبا، خطرات بسیاری در خود نهفته دارد و به همین دلیل احساس نگرانی میکنند. آنها شاهد لذت رانندگان و بیاحتیاطی بیش از حد آنها هستند… که اغلب به محض نزدیک شدن به خطرناکترین پیچ، دوباره پدال گاز را فشار میدهند، سقوط میکنند و به ناکجاآباد میروند. برادران از این تصادفات سود میبرند. یکی خودروهای سقوطکرده را تعمیر میکند و میفروشد و دیگری در قبرستانی که خودش ساخته، سخنرانیهای هنرمندانهای بر مزار قربانیان تصادف برگزار میکند و بارها به وزارت راه و ترابری نامه مینویسد تا به وضعیت ناامن جادهها توجه کند؛ جادههایی که سالیان دراز است ناامناند و نامهها هیچ نتیجهای در برندارند.
آنها امیدوارند با شکایتهایشان درباره خطرات این جاده، تغییری در زندگی شخصی و اقتصادی خود ایجاد کنند… تا اینکه روزی خودرو جدیدی سقوط میکند و سرنشین آن، که یک فرد معمولی نیست، زنده میماند! آن فرد معاون کل وزارت راه و ترابری است…
زمانی که دو برادر درمییابند که با ساختن جاده و از بین بردن خطر سقوط، درآمدشان به خطر میافتد، ناخواسته به قانون تنازع بقا روی میآورند: اگر با بهبود وضعیت جاده، جان چندین انسان نجات مییابد، پس باید دلیلی برای جلوگیری از بهبود این جاده پیدا کنند، حتی اگر به جنایت بینجامد، و در عین حال، باید در چشم مردم ناجی به نظر بیایند.
در نهایت، مدیرکل به قتل میرسد و پیچ خطرناک همچنان باقی میماند. مسافران بیشتری سقوط میکنند و کسبوکار دو برادر همچنان رونق دارد.
کوشکجلالی در این باره تأکید میکند: «آری، این جادهها باید خطرناک باقی بمانند تا این دو برادر با ساخت و فروش صلیبها، تعمیر خودروهایی که خود باعث سقوطشان شدهاند، ساخت تابوتها و برگزاری مراسم خاکسپاری، به زندگی رفاهبخشی ادامه دهند.»
گروگان و گروگانگیران
کار دومی که کوشکجلالی به ترجمه آن پرداخته، نمایشنامه «محاصره شمال شرقی» اثر «تورستن بوخشتاینر» (Torsten Buchsteiner) است که به نظر میآید تا کنون به زبان فارسی ترجمه نشده باشد. او نمایشنامهنویسی است که رویکردش تئاتر مستند است و «شمال شرقی» یکی از آثار مهم او به شمار میرود.
از کوشکجلالی میپرسم: «شما این نمایش را سال پیش در کلن اجرا کردید و تأثیرگذار بود؟» و او پاسخ میدهد: «بله، سال ۲۰۱۵ این نمایشنامه را کارگردانی کردم و نامزد بهترین اجرای سیاسی سال ۲۰۱۵ در شهر کلن شد.»
بیشتر توضیح نمیدهد و نمیخواهم خستش کنم. اما در گفتوگوهایی که پیشتر با او داشتم و گزارشهایی که نوشتم، میدانم که نقدهای متعددی در مجلات و روزنامههای آلمانی به آثار علیرضا کوشک جلالی نوشتهاند. دو نقد درباره اجرای سال ۲۰۱۵ او را به راهنمایی خودش پیدا میکنم.
نقد ماهنامه تئاتر «گماینده» که منتقد درباره حالوهوای نمایشنامه و اجرای کوشک جلالی ذکر کرده است: «اجرایی یکنواخت و هماهنگ با بازیگرانی قوی و صحنهای ساده، اما بسیار خلاقانه. نمایشی که به شدت بر مخاطب تأثیر میگذارد و به عمق وجود او نفوذ میکند.
داستان درباره گروگانگیری در تئاتر دوبروکا مسکو در سال ۲۰۰۲ است که تروریستهای چچنی این تئاتر را به مدت ۵۸ ساعت در اختیار داشتند.
این نمایش روایتگر داستان سه زن است که دارای پیشزمینههای متفاوت (چچنی، روسی و لتونیایی) هستند: سوروایکی یکی از تروریستهاست که میخواهد انتقام همسرش را بگیرد که در جنگ با روسیه کشته شده است.
اولگا بهجای لذت بردن از یک شب رؤیایی در تئاتر، با ترس و خشونت مواجه میشود. تامارا بیوه یک سرباز روسی است. او پزشک است و قرار بود با مادر و دخترش به تماشای نمایش موزیکال برود، اما بهطور کاملاً اتفاقی مجبور میشود بهجای همکار بیمارش، شیفت شب کار کند و این تصادف باعث نجات جانش میشود. او میگوید: «من بیرون بودم» و در صحنه جلوی پردهای شفاف قرار دارد که پشت آن، دو زن دیگر ایستادهاند. تامارا موفق میشود خود را به عزیزانش برساند. مادر و دخترش در سالن نمایش حاضر هستند و به همین دلیل بهعنوان پزشک برای مراقبت از گروگانها اعلام آمادگی میکند و به «درون» میرود.
کوشکجلالی به این «بیرون» و «درون»، به فاصلهگذاری و نزدیکی با اتفاقات میپردازد. با توجه به کارگردانی شفاف، استفاده از صحنهای مینیمالیستی و جادویی و بهخصوص با کمک سه بازیگر زن برجسته، جلالی موفق میشود تا بیننده را لحظهبهلحظه با جریان نمایش درگیر کند.

نقد فصلنامه تئاتر «تیفروت» را نیز پیدا میکنم؛ منتقد این نشریه آلمانیزبان درباره اجرای «شمال شرقی» جلالی مینویسد: «کوشکجلالی بهجای تمرکز صرف بر حادثه، به زیباییشناسی انسانی هر زن، انگیزهها، ترسها و پیچیدگیهای شخصیتهای آن میپردازد. او با این اجرا سعی دارد متنی دراماتیک با فضاهای صحنهای دقیق و حساسیت روانشناختی را به مخاطب ارائه دهد تا تجربیات انسانی و نمادین بحران را برجسته کند. اجرا از نظر فرم و محتوا همراستا با ویژگیهای متن بوخشتاینر است. چند ویژگی بارز در شیوه اجرایی این نمایش نیز به چشم میخورد: تمرکز بر مواجهه فرهنگی و اجتماعی. کوشکجلالی به موضوعات اجتماعی و تلاقی فرهنگها توجه زیادی دارد.
تمرکز بر لایههای روانشناختی شخصیتها. جلالی بهجای تمرکز صرف بر روایت حادثه، بر لایههای درونی، انگیزهها و کشمکشهای شخصیتها تأکید میکند. این سبک در فرم اجرایی نیز به شکل میزانسن دقیق، بازیهای کنترلشده و فضای قابل تأمل دیده میشود. این رویکرد بازتابدهنده شیوههای مدرن تئاتری است که تمرکز را روی تجربیات انسانی میگذارد و از تئاتر صرفاً فرمگرا یا صرفاً نمایشی فاصله میگیرد. او با ایجاد فضاهای اجرایی بدیع، مخاطب را به تفکر دعوت میکند.»
«بودن یا نبودن» ما و دشمنان
«بودن یا نبودن» فیلمی از «ارنست لوبیچ» (Ernst Lubitsch) است که کوشکجلالی براساس آن نمایشنامه نوشته است. از او میپرسم که چرا این نمایشنامه را نوشته است و او میگوید: «ارنست لوبیچ، کارگردان آلمانی، در سال ۱۹۴۲، در اوج جنگ جهانی دوم، کمدی سیاه «بودن یا نبودن» را ساخت؛ فیلمی که به طرز فوقالعادهای واقعیت تلخی را در اوج هیجان با طنز ترکیب میکند تا به اثری مسحورکننده تبدیل شود.»
کوشکجلالی با اشتیاق داستان فیلم را شرح میدهد: «اعضای یک گروه بازیگری تئاتر در ورشو، در حالیکه نازیها لهستان را اشغال کردهاند، با بازی در نقش افسران اساس، درحالیکه ماجرایی عاشقانه در حال رخ دادن است، سعی دارند از لو رفتن نامو نشان نیروهای مقاومت جلوگیری کنند…
معجزه در این فیلم که اساساً داستانش باورنکردنی است، اتفاق میافتد: لوبیچ با هنر خود، غیرقابلباورترین داستانها و عجیبترین وقایع را به گونهای به واقعیت ذهنی تبدیل میکند که تماشاگر هیچ شکی در وقوع آنها ندارد و با جهانی که ارتباطی با واقعیت ندارد، همپیمان میشود. کارگردان قابلیت خلق رؤیا دارد و میتواند با جادوی پرده نقرهای، در اوج جنگ و سلطه شوم آلمان نازی، هجویهای از ایجاد کند که هم جنگ تجاوزکارانه، که بستر اصلی داستان فیلم است و هم زندگی خصوصی و بامزه یک گروه تئاتری را به تصویر بکشد.
بازیگران برای حفظ هویت نیروهای مقاومت، با هنر باشکوه نمایش، که سلاح واقعی آنان است، ناچار به مبارزهای نابرابر با فاشیستها میشوند. ارنست لوبیچ با این فیلم رؤیاسازی میکند و فاشیسم هیتلری را درهم میشکند. در دنیای رؤیایی لوبیچ، هنرمند همیشه پیروز است. شاهکار فیلم تحت شرایطی خاص در پی حمله آلمانها شکل میگیرد؛ زمانی که بازیگران مجبورند هنر خود را به عنوان سلاحی علیه نازیها به کار بگیرند. آنها تبدیل به بندبازانی میشوند که اگر خوب بازی نکنند، از آسمان به جهنم پرتاب میشوند و باید از جان خود مایه بگذارند تا زنده بمانند و جنبش زیرزمینی ضد هیتلری را تقویت کنند. نمایشی برای زنده ماندن و نمایشی برای بودن یا نبودن.»

«سوسیس با گاز خردل»
«سوسیس با گاز خردل» حقیقتاً یک نام دلهرهآور برای نمایشی است؛ ترکیبی عجیب و شوکهکننده. مخاطبی که امروز با فستفودها و انواع سسها آشناست و سس خردل را به عنوان یکی از اجزای اصلی وعدههای غذاییاش در نظر میگیرد، بیتردید وقتی به این ترکیب میرسد، به فکر میافتد؛ زیرا سلاحی شیمیایی برای کشتار از گاز خردل استفاده میشود و این ترکیب عجیب میتواند سکوت و اندیشه را برانگیزد و انسان را وا دارد تا از خوردن پرهیز کند و تفکر کند.
این نمایشنامه را علیرضا کوشکجلالی در سبک کمدی کابوسوار به زبان آلمانی نوشته و نخستین بار در ۱۴ مارس ۱۹۹۴ در تئاتر شهر مونشنگلادباخ آلمان اجرا گردید. سالها بعد، این نمایش در تهران و در جشنواره بینالمللی تئاتر فجر در سال ۲۰۰۳ به صحنه آمد. در همان سالها، اجرای این نمایش در آلمان با واکنشهای زیادی روبرو شد و منتقدان بسیاری درباره آن نوشتند؛ از جمله منتقد ماهنامه مشهور «فویر» که در مورد این اثر با تیتر «مسلخ خاورمیانه در چرخدندههای نظم نوین جهانی» و زیرتیتر «یادداشتی بر لایههای ژئوپلیتیک و تاریک نمایشنامه «سوسیس با گاز خردل»» نوشت: «اصطلاح «نظم نوین جهانی» برای مردم خاورمیانه – از کردها و ایرانیان گرفته تا عربها – هرگز بوی صلح و دموکراسی به مشام نمیرسد؛ این اصطلاح برای آنها همواره مترادف با بوی باروت، کودتا، تحریم و «گاز خردل» بوده است. جلالی در نمایشنامه «سوسیس با گاز خردل»، نقاب را از چهره این نظم هولناک برمیدارد و بخش تاریک و جنایتکارانه آن را به معرض نقد میگذارد. اثر او نه تنها داستانی از یک ترومای فردی است بلکه مرثیهای دردناک برای جغرافیای آسیبدیدهای است که قربانی داستانهای بزرگ قدرتهای جهانی شده است.
در این ساختار، «جیم» بهعنوان سرباز یا ابزاری از همین ماشین جنگی، نمایان میشود. او به نام نظم جدید، ویرانی میآفریند. اما سیستم چیزی را پیشبینی نکرده است: بیداری وجدان انسان. نفوذپذیری جیم به بُعد ماورایی، در واقع فروپاشی ایدئولوژی دروغینی است که نظم نوین جهانی به سربازانش تحمیل میکند. زمانی که «فرد» (همرزم جیم) ظاهر میشود و میپرسد: «چه کسی مرا کشت؟»، او صدای جیغ میلیونها قربانی بیگناه از خاورمیانه است؛ صداهایی از عربها، ایرانیان و کردهایی که در جنگهای نیابتی و تحت بمباران شیمیایی و نقشههای تقسیم سرزمینهای اتاقهای فکر غربی جان خود را از دست دادهاند. این سؤال، مسئولیت سیاستمداران و کارخانههای سازنده اسلحه را در زیر نور میاندازد که به آسانی فرمان قتلعام ملتها را پشت میزهای راحت خود امضا میکنند.
تصویر «الهه آتش» به صورت یک زن مبارز کُرد، دقیقترین ارجاع سیاسی متن به نسلکشی سیستماتیک است. کردها در تاریخ معاصر، بارها پیادهنظام بازیهای سیاسی نظم نوین جهانی شده و هر بار پس از پایان بازی، در برابر دیکتاتورها و بمبها تنها رها شدهاند. جلالی با این تجسم، به این مقاومت ظالمانه مشروعیتی اسطورهای میدهد. او به نمایش میگذارد که علیرغم تمام توافقهای بینالمللی برای حذف این ملتها، روح مقاومت و ایمان به اینکه «نیکی بر بدی پیروز میشود»، همچنان در خاک خاورمیانه زنده است.
اما شاهکار نشانهشناسی این اثر در پرسش پایانی نهفته است: «چه بر سر سوسیس میآید؟» سوسیس در اینجا نماد غرب بیغمی، شکمپرور و سرمایهداری است که بخش عمدهای از رفاه و ثروت خود را از فروش سلاح و درنوردیدن خون ملتهای خاورمیانه بهدست آورده است. نظم نوین جهانی کاش شهروندانش را مشغول مصرفگرایی (خوردن سوسیس) نگه دارد و آنها را از فکر کردن به هزینه این رفاه، یعنی مسموم شدن ریههای کودکان در حلبچه، سردشت یا بغداد با گاز خردل، منحرف کند.
اکنون جلالی این نمایشنامه را به فارسی ترجمه کرده است تا اهالی تئاتر و تماشاگران بتوانند به متن این اثر دسترسی داشته باشند.
«یتیمان»، شر، نژاد و خانواده یا حقیقت
در روزهایی که درد بیماری سرطان به جان علیرضا افتاده و او در بیمارستان بستری شده، اما همچنان به ادامه کار تئاتر پرداخته، میگوید: «روزهایی که نمیتوانستم به تمرین بیایم، گروه و مساعدان به بیمارستان میآمدند و صحنهها و ایدههای اصلی را برایم توضیح میدادند.»
این نمایش در تاریخ اول سپتامبر ۲۰۲۶ در آنسامبل جلالی با گروه آلمانی این مجموعه فرهنگی و هنری به روی صحنه میرود.
جلالی درباره جوهر این نمایش میگوید: «بنیاد این نمایشنامه بر دو مبحث است: «عادیسازی شر» و «گذار از انسانیت به بربریت.»
او در توضیح این مفاهیم نمایشنامه ادامه میدهد: «چرا دنیای متمدن امروز هنوز هم میتواند بستری برای فجایع بزرگ باشد؟ هانا آرنت پاسخ را در «عادیسازی شر» میداند؛ فرآیندی که در آن جنایت به دغدغهای روزمره، اداری یا خانوادگی تبدیل میشود و در نهایت حل میگردد.»
او میگوید: «نمایشنامه «یتیمان» اثر «دنیس کلی» نخستین بار در سال ۲۰۰۹ در جشنواره ادینبرو به نمایش درآمد و تحسینهای زیادی را به همراه داشت. دنیس کلی در این اثر بر ریشههای پنهان خشونت و نژادپرستی در جامعه مدرن انگشت میگذارد. داستان با یک شام خانوادگی آرام آغاز میشود، اما با ورود برادری سابقهدار و خونی، به یک دادگاه اخلاقی پر از تعلیق تبدیل میشود. این نمایشآینهای از غریزه بقا و به چالش کشیدن مفهوم «عدالت» است. از منظر هانا آرنت، فرار از مسئولیت فردی تحت پوشش «خانواده» یا «جامعه»، مقدمهای برای فاجعه است. در “یتیمان”، واژه «خانواده» به سپری برای فرار از وجدان تبدیل میشود.
کوشکجلالی نمایشنامه را اینگونه روایت میکند: «هلن و همسرش دنی، در حالیکه در انتظار فرزند دومشان هستند، در یک شام رمانتیک بهسر میبرند که ناگهان برادر سابقهدار هلن، لیام، با سر و روی خونین به خانهشان وارد میشود. او ادعا میکند که تنها در خیابان به پسری زخمی و خنجرخورده کمک کرده است. با تناقضگوییهای لیام، رازهای تاریک یک جنایت وحشتناک آشکار میشود. اکنون این خانواده سهنفره باید تصمیمی سرنوشتساز بگیرند: وفاداری به خون و خانواده یا اجرای عدالت؟
«یتیمان» داستان هیولاهای غیرعادی نیست؛ داستان اشخاص معمولی است که در موقعیتهای غیرمعمولی قرار میگیرند. دنیس کلی با ظرافت نشان میدهد که چگونه ترس از دست دادن امنیت میتواند انسانیترین اصول اخلاقی ما را قربانی کند. هدف ما در این اجرا، دادن وظيفه قضاوت به تماشاگر نه فقط به عنوان یک ناظر، بلکه به عنوان قاضی چهارم است. هنگامی که مرز بین قربانی و جلاد محو میشود، شما چه انتخابی خواهید کرد؟»
کوشکجلالی به زوایای پنهان نمایشنامه بازمیگردد و میگوید: «ارتباط میان این نمایشنامه و نظریه «ابتذال شر» هانا آرنت یکی از عمیقترین ابعاد تحلیلی این اثر است. دنیس کلی نشان میدهد که چگونه «شر» نه با موجودات فرابشری یا مجرمان بالفطره، بلکه با همکاری انسانهای طبقه متوسط و عادی، در چرخهای از محافظهکاری و توجیه، بازتولید و عادیسازی میشود. هانا آرنت میگفت: «با توقف تفکر، شر عادی میشود.» طبق نظر هانا آرنت، بزرگترین فجایع بشری پدید میآورند کسانی هستند که لزوماً بدذات نیستند، بلکه افرادی هستند که به خاطر مصلحت، نردبان ترقی یا حفظ حریم امن خانواده به «تفکر» و «قضاوت اخلاقی» خود بیتوجهی میکنند.
در نمایشنامه «یتیمان»، ما با این پرسش دلآزار مواجه میشویم: شر از کجا آغاز میشود؟ از چاقوی خونی لیام یا سکوت دنی و هلن؟ دنیس کلی با تحلیل یک شام خانوادگی، فرآیند گامبهگام عادیسازی شر را به تصویر میکشد. شخصیتهای داستان، به تدریج برای نجات خود و عزیزانشان، مرزهای اخلاقی را جابجا میکنند و جنایت را توجیه کرده و در نهایت به بازوی اجرائی شر تبدیل میشوند.

در روزگار بدبختی، جهان خیالی کودکان بهشت گمشده است
«موزیکال بیگانگانی کوچک از جنس سیرک و فلفل» اثر دیگری است که جلالی ترجمهاش را به سرانجام رسانده است؛ نمایشی در دنیای دیگری که حاصل کار تحقیقی اوست. این اثر بهعنوان یکی از بهترین آثار ضدنژادپرستی در سال ۱۹۹۷ به انتخاب کمیسیون فرهنگی اروپا برگزیده شده است. جلالی درباره این نمایشنامه میگوید: «این نمایش را دوبار به صحنه آوردهام. بار اول در سال ۱۹۹۵ در تئاتر دولتی کرفلد/مونشنگلادباخ و بار دوم در سال ۱۹۹۷ (سال مبارزه با نژادپرستی)، در تئاتر «Bauturm» شهر کلن.»
او ادامه میدهد: «در برههای که جنگ، فقر، نابرابریهای اجتماعی، ظلم و ستم قدرتنمایی میکنند، جهان خیالی کودکان بهشت گمشدهای است که میتوان به آن پناه برد. در نگارش این اثر، یکسال تحقیق کرده و با بیش از ۱۰۰ کودک از کشورهای مختلف درباره مفاهیم آفرینش، خدا، دین، عشق، جنگ، امید و خوشبختی گفتوگو کردم. نتایج این گفتوگوها شگفتانگیز بود. بسیاری از پاسخها به سادگی بسیار فلسفی بودند. افکار و احساسات کودکان درباره عشق، یادآور اشعار عرفانی بود:
«عشق بالهای زندگیه.»
«وقتی عاشق باشی، دیگه صحبت نمیکنی.»
«عشق وقتی به وجود میاد که قلبم تندتند میزنه، چون دارم میرم پیش مادربزرگ.»
تصاویر آنها از جنگ، تا عمق روح نفوذ میکنند و به هیچ مقاله یا گزارشی قابل مقایسه نیستند:
«وقتی جنگ پیش میاد، به جای دونههای برف از آسمون جرقه میاد.»
«من یک سهچرخه قرمز داشتم. بعدش یهدفعه یه پرنده خیلی گنده و بزرگ با صدای خیلی زیاد اومد تو آسمان. بعدش یه تخممرغ بزرگ تو آسمون دیدم. بعدش با صدای خیلی خیلی زیادی افتاد زمین. همهچیز سیاه و تاریک شد. بعدش سهچرخه قشنگ من گریه کرد. آخه دو تا بچههاش مرده بودن. سهچرخه قرمز من حالا فقط یهچرخه بود.»
تعاریفی که از خوشبختی ارائه میدادند به قدری ساده و بیپرده بود که آدم را به خجلت میآورد، زیرا برای مشاهده خوشبختیهای فراوان پیرامون، به نظر میرسید کور شده باشند:
«خوشبختی را نمیشود دید، اما هست.»
«خوشبختی اینه که وقتی بابا از بیرون برمیگرده، زخمی نباشه.»
«خوشبختی یه توپ فوتباله.»
«خوشبختی اینه که شاشام اذیتم نکنه و نسوزه.»
«خوشبختی، خنده پدربزرگه، وقتی داداش کوچولوم اولین بار روی لگناش نشست و «کاکا» کرد.»
«وقتی یه آدمی که خیلی مریضه بتونه بخوابه.»
«یه نوک سوزن قلقلک دادن یا رقصیدن.»
«وقتی بابا من رو محکم فشار میده و استخوانهام قیریژ قیریژ صدا میدن. اما فقط یه کم محکم.»
«وقتی بابا من رو محکم فشار میده و استخوانهام قیریژ قیریژ صدا میدن. اما فقط یه کم محکم.»
این نمایش بیشک میتواند رویکردی نوین به آدمیان ارائه دهد تا از منظرهای مختلف زندگی، چه برای کودکان و چه برای بزرگسالان، آسانتر و گشودهتر درک شوند. مشاهدۀ جهان از نگاه این «خدایان کوچک»، ما را به نگاهی سرشار از عشق و محبت نزدیک میسازد.
نمیخواهم بیشتر خستهاش کنم؛ در حین گفتوگو جلالی در عین تحمل درد، به شوق و وجد میآید و میگوید و تأکید میکند «مواظب خودت باش، آزمایشات را جدی کن و انجام بده». او نمیخواهد گفتوگو به ناله و شکایت تبدیل شود و تنها درباره دردهای بیامان خود گلایه کند.
۵۹۵۹



