راز دو دههای یک قاتل فراری از طریق یک شماره تماس آشکار گردید

“`html
پس از سالها انتظار، پدر مقتول دوباره به پلیس مراجعه کرد و درخواست پیگیری ویژهای در مورد پرونده قتل فرزندش نمود.
پس از دو دهه زندگی در خفا، سرانجام قاتل به دام افتاد. این متهم که در اوایل سال ۸۶ درگیر مشاجرهای بر سر یک گله گوسفند شده بود، با شلیک اسلحه به جان جوانی پایان داد. پس از آن، او از محل وقوع جرم گریخت و زندگی پنهانی را در روستایی دورافتاده از تهران آغاز کرد و حتی خانوادهای تشکیل داد. اما با ادامه تحقیقات، کارآگاهان پلیس آگاهی تهران موفق شدند تا او را ردیابی و دستگیر کنند.
وقوع قتلی هولناک
در تاریخ هجدهم فروردین ۸۶، یک درگیری مسلحانه در اطراف ورامین به وقوع پیوست. بلافاصله پس از وقوع این حادثه، تحقیقات پلیس به منظور کشف حقیقت آغاز شد. بررسیهای اولیه نشان داد که مقتول با نام مهدی، جوانی حدود بیست ساله و دامدار بوده و در روز حادثه بر سر مشکلاتی با کارگران یک دامداری نزدیک دعوا کرده که به شلیک سلاح از جانب یکی از کارگران منجر شد. گلوله به مهدی برخورد کرده و جراحتهای سنگینی به او وارد کرد و متأسفانه نتوانستند جانش را نجات دهند. بدین ترتیب، پروندهای برای قتل تحت نظر مأموران جنایی مفتوح گردید.
جزئیات ماجرا
در نخستین مراحل تحقیقات جنایی، معلوم شد که صاحب کار مهدی قبلاً با مرد دامدار همسایه دچار مشکلاتی شده بود. طبق اظهارات شاهدان، بارها گوسفندان آن دامدار به زمین متعلق به صاحب کار مهدی وارد شده بودند و او نیز چندین بار تذکراتی داده بود. در نهایت، روز حادثه درگیریهایی بین کارگران دو دامداری به وقوع پیوست و جوانی به نام حمید با استفاده از سلاح شکاری اقدام به تیراندازی کرد که گلوله به مهدی برخورد کرد. تمامی شاهدان عینی او را به عنوان فرد مسئول حادثه شناسایی کردند و این مسئله باعث شد تا حمید به عنوان تنها مظنون تحت تعقیب قرار گیرد.
زندگی در سایه پنهانی
تلاشهای مأموران پلیس برای یافتن سرنخی از حمید بینتیجه ماند و او به محلی نامعلوم گریخته بود. تا سالها بعد، او هرگز به زادگاهش بازنگشت و این امر موجب شد که از چنگال قانون دور بماند. او حتی هیچ گونه کارت ملی دریافت نکرده و بعدها مشخص شد که در طول این سالها با هویت جعلی در روستایی دور از تهران مشغول به زندگی و کار بوده است.
برای حفظ راز جنایتش، او ارتباطش با خانوادهاش را هم بسیار محدود کرده بود و در نهایت در همان روستا ازدواج و زندگی جدیدی را آغاز کرد. این در حالی بود که پدر مقتول که هیچگاه امیدش به دستگیری قاتل فرزندش را از دست نداده بود، دوباره به اداره دهم پلیس آگاهی تهران مراجعه کرده و از سرگرد کارآگاه محمد خزلی، افسر پروندهاش تقاضای بررسی دقیق و ویژهای کرد و ابراز داشت تنها آرزویش پیش از مرگ این است که قاتل فرزندش تحت تعقیب و دستگیر گردد.
دستگیری بعد از دو دهه
پس از این درخواست، تحقیقات بهطور تخصصی دوباره آغاز شد و کارآگاه خزلی تماسهای نزدیکان حمید را در این مدت بررسی کرد و به شمارهای برخورد که او در چند وقت اخیر با آن تماس داشته است. اگرچه فواصل تماسها بسیار زیاد بود، اما این شماره ناشناس از چشمان کارآگاهان فراری نماند.
بررسیهای انجامشده نشان داد که این شماره مربوط به زنی ساکن در روستایی نزدیک تهران است. در تحقیقات اولیه، نتایج مثبتی از تماسها حاصل نشد و مأموران انتظامی اعلام کردند که فردی به نام حمید در نزدیکی این زن وجود نداشته و نام شوهرش نیز حمید نیست.
در ادامه، کارآگاه خزلی به همراه تصویر جوانی از حمید از مأموران محلی درخواست کرد که موضوع را با دقت بیشتری بررسی کنند و سرانجام مشخص شد که حمید همان شوهر آن زن است که سالها تحت نام مستعار در روستا زندگی کرده است.
در نهایت، متهم دستگیر شد و پس از انتقال به اداره دهم پلیس آگاهی تهران به ارتکاب جرم اعتراف نمود.
در ادامه، مصاحبهای اختصاصی با متهم پرونده را از نظر خواهیم گذراند.
مصاحبه با متهم
چند سال دارید؟
نزدیک به چهل سال دارم و بیست سال است که به اتهام قتل تحت تعقیب بودم.
ماجرای این قتل چگونه پیش آمد؟
من کارگر یک دامداری بودم و صاحب کارم از قبل با دامدار دیگری مشکلات و درگیری داشت. در روز حادثه، گروهی از کارگران آن دامدار به ما حملهور شدند و سعی داشتند گوسفندان را بربایند. من هم به دلیل مسئولیتی که در برابر گله داشتم مقاومت کردم و درگیری پیش آمد تا آنها نتوانند گوسفندان را ببرند. بعد از آن، آنها با چوب و چماق من و دیگران را مورد ضرب و شتم قرار دادند. تنها برای ترساندن آنها و نگهداشتنشان از گله، با سلاح شکاری چند تیر هوایی شلیک کردم و یکی از گلولهها به مهدی برخورد کرد.
پس از آن چه کردید؟
زمانی که گلوله به مهدی برخورد کرد، ناگهان خونریزی او را دیدم و وحشت کردم. سوار اسب شدم و از آن مکان دور شدم. سپس به خانهام رفتم، وسایلم را جمع کردم و گریختم. مدتی در نقاط مختلف کشور سفر کردم و سپس به یک روستا رسیدم که در آنجا شغفای پیدا کردم و در آنجا ساکن شدم.
چطور زندگی با ترس از دستگیری را گذراندید؟
من از دستگیری نمیترسیدم و همیشه این روز را در ذهنت داشتم. اما مادرم بسیار نگران بود و به خاطر او خودم را معرفی نکردم. سه سال پیش مادرم فوت کرد.
آیا همسرت از این جرم باخبر بود؟
خیر، او تا قبل از دستگیری هیچ اطلاعی از این موضوع نداشت، اما اکنون تلاش میکند برای من رضایت بگیرد.
صحبت آخر؟
من در حادثه منجر به قتل واقعاً قصد جنایت نداشتم. تنها برای دفاع از خود و گلهام اقدام کردم.
“`



